قلب شكسته ی تو رو خودم نوازش میكنم نمیذارم تنگ غروب دلت بگیره از كسی تا وقتی من كنارتم به هر چی میخوای میرسی خودم بغل میگیرمت پر میشم از عطر تنت كاشكی تو هم بفهمی كه میمیرم از نبودنت خودم به جای تو شبا بهونه هاتو میشمرم جای تو گریه میكنم جای تو غصه میخورم هر چی كه دوس داری بگو حرفای قلبتو بزن دلخوشی هات مال خودت درد دلات برای من من واسه ی داشتن تو قید یه دنیا رو زدم كاشكی ازم چیزی بخوای تا به تو دنیامو بدم

منو ببخش

uefxtkqml1lqiuepg6a.jpg

منو ببخش به خاطرت،دوباره چشمام شده خیس

یا مثل من اگه کسی،به فکر دردای تو نیس

خودت میدونی که برام،از خودمم مهمتری

ببخش که هر شب از توی فکر و خیالم میگذری

ببخش اگه هر جا میری،دلم برات شور میزنه

تا برنگردی پیش من،دلواپسی مال منه

ببخش اگه هر دفعه من،تو آشتی پیشقدم میشم

مغرورم اما پیش تو،تازه خود خودم میشم

از سر شوق عشق،اشکی که روی گونمه

ببخش میلرزه دلم،وقتی سرت رو شونمه

وقتی تو رو میبینمت،نگام همش سمت توئه

تموم آرزوی من،دیدن لبخند توئه

اگر دلتو میزنه،حرفای پر محبتم

دلخور نشو از دست من،بزن به پای غیرتم
.
.
.
بقیه در ادامه مطلب...

ادامه مطلب ...   

برچسب ها :

20 مرداد 1391 ,17:17 | ديدگاه | نسخه قابل چاپ

ببخش....!

منو ببخش به خاطر همه ی نگاهایی که بت کردم

                                                           نمیدانستم مال دیگرای هستی

alone

چقدر سخته بدونی یکی دوست داره که نمیتونی دوستش داشته باشی

و

یکی رو دوست داشته باشی که دوست نداره


برچسب ها :

10 خرداد 1391 ,21:05 | ديدگاه | نسخه قابل چاپ

مرا ببخش.....!

مرا ببخش!!!!!


گاهي وقت ها براي دلم مادري مي شوم مهربان ؛ كنارش مي نشينم ؛ دست نوازش به سرش مي كشم ؛ به آغوشش مي كشم ؛ و مي گويم :‌

غصه نخور عزيزكم ، اين نيز بگذرد.

گاهي وقتا براي دلم پدري مي شوم خشمگين ؛ با كمربند كنارش مي ايستم ؛ و مي گويم بس است، تو ديگر بزرگ شده اي.

گاهي وقتا براي دلم دوستي مي شوم صميمي و دستش را مي گيرم ؛ با خودم به باغ رويايي كه تو برايم ساختي مي برم تا خاطراتت را مرور كند ، شايد آرام شود.

گاهي براي دلم همه كس مي شوم ؛ با هر چهره ، با هر حرفي . . . . . . .

اما از بين آنها هيچ كس برايش تو نمي شود.

و او هيچ نمي خواهد جز «تو»

طفلي دلم ؛ از دستم خسته شده ، از دستم زخم خورده ، بغض مي كند.

كنارش مي نشينم ، دستش را مي گيرم ، به پايش مي افتم ، التماسش مي كنم ؛ باز بغض مي كند . . . . .

چه كنم برايت دل زخمي ام ؛ جز بگويمت :


مرا ببخش!!!!!


كه نمي توانم برايت «او» باشم ......


برچسب ها :

7 اردیبهشت 1391 ,09:20 | ديدگاه | نسخه قابل چاپ