قلب شكسته ی تو رو خودم نوازش میكنم نمیذارم تنگ غروب دلت بگیره از كسی تا وقتی من كنارتم به هر چی میخوای میرسی خودم بغل میگیرمت پر میشم از عطر تنت كاشكی تو هم بفهمی كه میمیرم از نبودنت خودم به جای تو شبا بهونه هاتو میشمرم جای تو گریه میكنم جای تو غصه میخورم هر چی كه دوس داری بگو حرفای قلبتو بزن دلخوشی هات مال خودت درد دلات برای من من واسه ی داشتن تو قید یه دنیا رو زدم كاشكی ازم چیزی بخوای تا به تو دنیامو بدم

بهانه....!

مسخره است نه؟  


برگشتی اما به بهانه ی درس بازهم دور می شوی


از منی که تک تک سلول هایم وجودت را التماس می کند...!



برچسب ها :

29 خرداد 1391 ,11:01 | ديدگاه | نسخه قابل چاپ

غرور

ديـگـــر نه اشـكـــهايــم را خــواهـي ديــد

نه التـــمـاس هـــايم را

و نه احســـاســات ايــن دل لـعـنـتـي را

به جـــاي آن احســـاسي كه كـــشـتـي

درخـتـي از غــــرور كـاشـتم

برچسب ها :

17 خرداد 1391 ,23:05 | ديدگاه | نسخه قابل چاپ

مرا ببخش.....!

مرا ببخش!!!!!


گاهي وقت ها براي دلم مادري مي شوم مهربان ؛ كنارش مي نشينم ؛ دست نوازش به سرش مي كشم ؛ به آغوشش مي كشم ؛ و مي گويم :‌

غصه نخور عزيزكم ، اين نيز بگذرد.

گاهي وقتا براي دلم پدري مي شوم خشمگين ؛ با كمربند كنارش مي ايستم ؛ و مي گويم بس است، تو ديگر بزرگ شده اي.

گاهي وقتا براي دلم دوستي مي شوم صميمي و دستش را مي گيرم ؛ با خودم به باغ رويايي كه تو برايم ساختي مي برم تا خاطراتت را مرور كند ، شايد آرام شود.

گاهي براي دلم همه كس مي شوم ؛ با هر چهره ، با هر حرفي . . . . . . .

اما از بين آنها هيچ كس برايش تو نمي شود.

و او هيچ نمي خواهد جز «تو»

طفلي دلم ؛ از دستم خسته شده ، از دستم زخم خورده ، بغض مي كند.

كنارش مي نشينم ، دستش را مي گيرم ، به پايش مي افتم ، التماسش مي كنم ؛ باز بغض مي كند . . . . .

چه كنم برايت دل زخمي ام ؛ جز بگويمت :


مرا ببخش!!!!!


كه نمي توانم برايت «او» باشم ......


برچسب ها :

7 اردیبهشت 1391 ,09:20 | ديدگاه | نسخه قابل چاپ

حتی زندگی را...

زندگی میکنم ... حتی اگر بهترین هایم را از دست بدهم!!! چون این زندگی کردن است که بهترین های دیگر را برایم میسازد بگذار هر چه از دست میرود برود؛ من آن را میخواهم که به التماس آلوده نباشد، حتی زندگی را...

برچسب ها :

30 فروردین 1391 ,21:53 | ديدگاه | نسخه قابل چاپ