بــه مــن تکيــه کــن!
مــن تمــام هستــي ام
را
دامني مي کنــم تــا تــو ســرت را بــر آن بنــهي!
تمــام روحــم
را
آغــوش مي ســازم تا تــو در آن از هــراس بيــاســايي!
تمــام نيــرويــي
را کــه در دوســت داشتــن دارم
دستــي مي کنــم تــا چهــره و گيســويــت را
نــوازش کنــد!
تمــام بــودن خــود را
زانــويي مي کنــم تــا بــر آن بــه
خــواب روي!
خــود را، تمــام خــود را
بــه تــو مي سپــارم تــا هــر چــه
بخــواهي از آن بيــاشــامي!
از آن بــرگيــري، هــر چــه بخــواهي از آن
بســازي، هــر گــونه
بخـواهي، بــاشــم!
از ايــن لحظــه مــرا داشتــه
بــاش!
دکتر علی شریعتی

برچسب ها : منتکیهتمام هستی امدامنیسرتبنهیتمام روحمروحمآغوشآغوش می سازمهراسبیاسایینیروییدوست داشتندستیچهرهگیسویتنوازشزانوییخوابمی سپارمبیاشامیاز این لحظه مرا داشته باشدکتر علی شریعتی...
مرا
ببخش!!!!!
گاهي وقت ها براي دلم مادري مي
شوم مهربان ؛ كنارش مي نشينم ؛ دست نوازش به سرش مي كشم ؛ به آغوشش مي كشم ؛ و مي
گويم :
غصه نخور عزيزكم ، اين نيز
بگذرد.
گاهي وقتا براي دلم پدري مي شوم
خشمگين ؛ با كمربند كنارش مي ايستم ؛ و مي گويم بس است، تو ديگر بزرگ شده
اي.
گاهي وقتا براي دلم دوستي مي شوم
صميمي و دستش را مي گيرم ؛ با خودم به باغ رويايي كه تو برايم ساختي مي برم تا
خاطراتت را مرور كند ، شايد آرام شود.
گاهي براي دلم همه كس مي شوم ؛ با
هر چهره ، با هر حرفي . . . . . . .
اما از بين آنها هيچ كس برايش تو
نمي شود.
و او هيچ نمي خواهد جز
«تو»
طفلي دلم ؛ از دستم خسته شده ، از
دستم زخم خورده ، بغض مي كند.
كنارش مي نشينم ، دستش را مي گيرم
، به پايش مي افتم ، التماسش مي كنم ؛ باز بغض مي كند . . . . .
چه كنم برايت دل زخمي ام ؛ جز
بگويمت :
مرا
ببخش!!!!!
كه نمي توانم برايت «او» باشم
......
برچسب ها : www.ardian.samenblog.comمراببخشدلم مادریمهرباننوازشسرشآغوششغصهنخورعزیزکمغصه نخور عزیزکمدلم پدریخشمگینکمربندبزرگدلم دوستیصمیمیباغ رویاییرویاخاطراتتآرامدلم همه کسچهرههر حرفیهیچ کستوجز توطفلیطفلی دلمزخمبغضدستشپایشالتماسالتماسشبازبرایتدلزخمی امجز بگویمتمرا ببخشبرایت اواو... ardi.saeedwww.ardian.samenblog.com